"فرو ریختن و توجیه"
«فرو ریختن و توجیه»
به بهانه ی سالروز زلزله ی بم
1. دوره ی آموزشی سربازیم، در یکی از کلاس ها بین من و مربی کلاس که آخوندی جوان بود، بحثی درباره ی مساله ی «شرّ» درگرفت. این موضوع یکی از دیرینه ترین مباحث الهیاتی است که قدمتش به پیش از مسیحیت می رسد. (گویا اولین کسی که آنرا مطرح کرده، اپیکور، فیلسوف پیش از سقراط بوده است) روایت ساده ای از این مساله چنین است : چگونه در جهانی که مخلوق خداوندی با صفات علیم، قدیر و خیریت مطلق است، با پدیده هایی مواجه می شویم که موجب درد و رنج و آزار آدمی است، از پدیده های طبیعی مانند سیل، زلزله، طوفان گرفته تا کشتارها و تجاوزها و ستم هایی که توسط خود انسان ها صورت می گیرد. پدیده های شرّی که در عالم وجود دارد، چگونه با خیریّت مطلق خدا قابل جمع است؟
من برای شروع زلزله ی بم را به عنوان موضوعی آشنا یا محسوس تر مثال زدم و گرد آن چند سوال پرسیدم. واکنش طرف مقابل، چنانکه می شود حدس زد، توجیه این قبیل حوادث بود با گفتن جملاتی مثل " حکمتی در کار است و ما نمی دانیم که چیست !" یا " شاید این جزای گناهانشان باشد !" یا " این حوادث تماما شرّ نیستند، بلکه وجوه خیری هم دارند" و قس علی هذا. او با استناد به برخی آیات و احادیث و تزئین آنها در قالبی کلامی، وجود این شرور را در عالم، با صفات علیم و قدیر و خیریتِ مطلق خداوند در ادیان ابراهیمی ناسازگار نمی دانست. من نیز در مقابل توجیهاتش را پرسشناک کرده، آنها را ناکافی دانسته و با سوال یا مثالی دیگر، اورا وادرا به ارائه پاسخی گردن گیر (قابل قبول) و دقیق تر می کردم.
بحث ما بالا گرفته بود و هرکسی چیزی می گفت در تایید و یا نفی نظرات هرکدام از طرفین. طلبه به بهانه ی اتمام وقت کلاس را ترک کرد، بحث اما همچنان بین دو سه نفرمان گرم بود و در دایره ی مفاهیم و مبانی دینی می چرخید. در این بین، سربازی با لهجه ی کرمانی، با نگاهی متعجب و پرسش آمیز و با رگه هایی از تردید در کلام، به ما گفت : این حرفها یعنی چه ؟ شهر بم جزء مناطق زلزله خیز درایران است، علت زلزله ی بم چیز دیگری است و ربطی به حرفهای شما ندارد!" چند لحظه ای به فکر فرو رفتیم و بحث دیگر ادامه نیافت ...
2. وقتی در حادثه ای مثل زلزله ی بم (یا هر واقعه ی ویرانگر و دهشتناک مشابه) یک شهر به کلی فرو می ریزد و انسانهایی را به کام مرگ می کشد، از جمله چیزهایی که از بین می رود تفاوت ها است. آدرس ها را ما از طریق تفاوتهایی که با هم دارند، بازمی شناسیم. "الف" را چون "ب" و "پ" و "ت" و ... نسیت، "ب" را چون "الف" و "پ" و "ت" و ... نیست، "پ" را بواسطه ی تفاوتش با "الف" و "ب" و "ت " و ....
شهر که فروریخت، همه ی آدرس ها یکی می شود و کودکان یتیم، دیگر هیچ فرقی با هم ندارند. وضعیت هایی انسانی وجود دارند که در آنها، اکثر تفاوتها و مرزها از بین می رود یا کمرنگ می شود. انبوهه ای از خاک و سنگ که آمیخته به گوشت و خون انسانهایند، جان سپردن تدریجی در زیر آوار، وضعیت کودکان یتیمی که والدین له و لورده شان زیر آوارند : این موارد برای هر کسی رخ دهد و با آن روبرو شود، معنای آن بای همه مشترک خواهد بود.
وقتی زیر مشت و لگد و شلاق بازجو درد می کشی، فرقی ندارد اهل کدام کشوری، به چه زبانی حرف می زنی، و یا چه دینی داری. درد بر همه ی فرق های اینچنینی بین انسان ها چیره می شود و آنها را بی اهمیت می کند.
طبیعت بی مرز است و چیزی چون سنگ، در هرکجا به پای ما برخورد، یا ما به آن ضربه وارد کنیم، درد برمی انگیزد. درد کشیدن و رنج بردن هیچ مرز جغرافیایی و سیاسی و فرهنگی نمی شناسد، بین همه مشترک است، و جهان ِ ما از نظر بی مرز بودن ِ طبیعتش و دردانگیز بودنش برای همه، جهان مشترکی است. چنین است که می توانیم با بازماندگان سونامی، یا گرسنگان آفریقا یا قربانیان حکومت های استبدادی، همدردی کنیم.
موقعیت هایی نظیر بی خانمانی و آوارگی در کشوری بیگانه، تحقیر شدن و درد کشیدن در اتاق بازجویی، اسیر قهر و خشونت ِ طبیعت شدن، از طریق وجه تراژیک شان است که انسانها را با وجود همه ی فاصله ها و مرزها، به هم پیوند دهد، انسان از لباس ِ تفاوت ها برهنه می شود.
شاید اگر گروه های مختلف انسانی با دین ها، قومیت ها و ملیّت های متفاوت، به رفتارهایی از خود که موجب پدید آمدن موقعیت های دردانگیز، خشن و تحقیرکننده، چه برای خود و چه برای دیگران شده، واقف شده، به آن اعتراف کرده و نقدش کنند، بتوان امید داشت که بوی بهبود هرچه بیشتر از اوضاع جهان شنید. نقد فروتنانه ی اشتباهات و پلشتی ها ی تاریخی-فرهنگی خود، بهتر می تواند دیوارهای ضخیم پدیده های غیر انسانی را فرو بریزاند و از درد و رنج آدمیان بکاهد، تا تلاش برای برقراری گفتگو میان انسانها از طریق معرفی خوبی ها و دارایی ها و شکوه فرهنگی، آن هم لحنی تفاخرآمیز.
هدفمند کردن شاعرانه ها !
پنجشنبه 20 آبان ، سومین همایش شعر خلیج فارس در شهرستان هندیجان و با حضور شاعرانی از سه استان خوزستان ، بوشهر و هرمزگان برگزار شد . همایش ، در کنار بخش "آزاد"اش ، آمیخته به اشعار و برنامه ها و تزئینات ملی نیز بود . حیفم آمد از این همایش مشعشع چیزی ننویسم ؛ به قول شیخ اجل :
دریغ آمدم زان همه بوستان / تهی دست رفتن سوی دوستان
سطح نازل کیفیت آثار ، برخی اتفاقات حاشیه ای و کشدار کردن بی مورد زمان همایش ، از جمله دلایل خستگی حاضران و پشیمانی لااقل یک نفر (من !) از رفتن به چنین همایشی بود . سر جمع ، به تعداد انگشتان یک دست حتی شعر خوبی در این همایش خوانده نشد . (در ضمن ، گویا قرار بوده محمد علی بهمنی نیز در این همایش حضور داشته باشد ، که به دلایل نامعلوم ِ بر من ، نیامد .)
این گونه همایش ها ، با این کیفیت پایین و با چنین عناوینی ، معمولاً کارکردها و نتایجی دارند مثل تهییج احساسات ناسیونالیستی تعدادی اهالی شعر پرور ، نمایش تلویزیونی و مهمل گویی درباره ی "ملت عزیز ایران" ، جمع شدن تعدادی شاعر و شعر دوست و خواندن شعری و احیاناً گرفتن لوح تقدیری ، تا کمک به رشد ادبیات . "ملّیت" و "ایرانیِت" نیز در کلام دولتی ها بیشتر زبان بازی است و برای غلو درباره ی خوبی های نادیدنی "ملت".اصولاً یکی از شگردهای دولت برای همراه ساختن "ملت همیشه در صحنه" با رفتارها و اهدافش،برگرفتن گفتاری است با لحن و لهجه ای ملت پرستانه (ناسیونالیستی) ، لهجه ای آکنده از لاف و گزاف .
همه ی اینها به کنار ! قسمت شیرین همایش تکه ی آخر بود . متولیان مراسم چیزی در آستین داشتند که آن را پایان همایش رو کردند : حضور معاون ِ خود ــ محترم ــ خوانده ی رئیس جمهور (... بنده نیز معاون محترم رئیس جمهور هستم ... !!) و افاضه ی این حضرت والا در باب موضوعی بس مهم .
میر تاج الدینی ، معاون پارلمانی محمود احمدی نژاد ، پس از ذکر دعا و مصیبت و یاد هشت سال جنگ و باقی قضایای معرّف حضور و البته جملات فراوانی که هیچ کجایشان به هیچ کجای شعر مربوط نمی شد، در کمال دو سه صفت/قید خاص ، حرفهایی زد که به خاطر عمق ِ عمیق ِ درد آور و آگاهی بخش اش، نشاید و نباید که به راحتی از کنارش عبور کرد ؛ فرمایش فرمودند: طرح هدفمند کردن یارانه ها طرحی بسیار مهم است که نه فقط در عرصه ی اقتصاد که در دیگر حوزه ها نیز بسیار تاثیر گذار است و انشاء الله که شاعران محترم به آن نیز بپردازند !!
گرامی شود کژّی و کاستی
سکوت یا سر تکان دادن مجری و حاضران ، و نور فلاش دوربین ِ خبرنگاران نشانه ی تایید حرفهای او بود . هیچ کس آنجا بلند نشد تا به این آقا بگوید صحبت درباره ی ادبیات و احیاناً سمت و سوگیری ِ سیاسی/ایدئولوؤیک اش در صلاحیت تو نیست ؛ و اینکه در شأن (؟؟!!) شاعر نیست که تبدیل به بلندگو و ابزار تبلیغاتی دولت شود .
سر در جَیب ِ عصبانیت فرو برده با خود گفتم : درست است که عیار ِ درّ و گوهر فشانی های معاونان و مقرّبان رئیس جمهور به پای او نمی رسد ، با این همه اما ، گاهی یکی از آنها چنان حرکت خیره کننده ای از خود بُرُوز می دهد که باز ، تاکیدی/نشانه ای است بر/از جفت و جور شدن ِ در و تخته با هم و همچنین استعداد خاص مسئولان در نظر دادن در هر موضوعی ، و از آن طرف نشان دهنده ی عمق ِ چیزهایی از ما و در ما است !
باز با خود گفتم : البته ، جنس اعلاء نزد احمدی نژاد است . او ، منبع پر فیض و لایزالی است که بی واسطه و بی درخواست ، به صورت هفتگی یا ماهیانه ، به ملت ، گفتار و طرح و ایده تزریق می کند ، "یارانه"هایی که گفته می شود برای سعادت بشریت ضروری هستند .
این ماجرا ، مشتی است نمونه ی خروار(ها) ! و دوره دوره ی قدر دیدنِ اینهاست !
همکاری و همدستی
آن چه معاون احمدی نژاد گفت ، نمونه ای ، و شکل وقیحانه و توهین آمیزی از دعوت به همکاری و همدستی با دولت است خطاب به هنرمندان و اهالی پیرامون هنر . این گونه دعوت/خطاب ها معمولاً به صراحت گفته نمی شود . تصریح کردن خوشایند و پسندیده نیست. ( و لابد باید به هنرمند بربخورد!)
"دولت" در ارتباط اش با جامعه ، حال چه برای راضی نگه داشتن این "جامعه" باشد چه برای همراه ساختن او با برنامه ها و اقداماتش ، از جمله مهمترین کارهایی که می کند ، دادن "سهمیه" یا یارانه است . "جامعه" نیز ، همان طور که معاون احمدی نژاد خواست ، در مقابل به دولت "یارانه"هایی می دهد .
اجازه ی شرکت در همایش ها ، اجازه ی برگزاری برخی برنامه های هنری و شبه هنریِ بی خطر ، تقدیر و تجلیل در فلان برنامه و احیاناً تبلیغ رسانه ای ، دادن "سهمیه" و امثالهم ، "یارانه" ها ، و به تعبیر صریحتر و درستتر ، رشوه هایی هستند که دولت در عوض پرداخت آنها به اهالی هنر ، متقابلاً انتظاراتی از آنها دارد . "یارانه"ی متقابل چیزهایی هستند از قبیل رعایت شئون ، شرکت و مشارکت در برنامه های دولت فرموده ، تن دادن به امر و نهی های اداره های ارشاد و ادارات کل ( و در کل وزارتخانه) که یکی از دلایل وجودی شان سانسور کردن و ممیزی است ، و مثلاً سر تکان دادن مؤیدانه و انتقاد نکردن در برابر مزخرف گویی ها و فرمایش هایی از آن نوع که ذکرش رفت ( و بعضاً در عین حال عصبانی شدن یا خندیدن در دل به آنها) .
اگر بگوییم چنین همکاریهایی مهر تایید زدن بر عملکرد دولت است ، گفته می شود که بالاخره هنرمند برای ارائه ی کارش و به واسطه ی جنس کارش باید که با ارشاد "مراوده" داشته باشد و این امری ناگزیر است . یا اینکه گفته می شود که همکاری می کنیم تا امتیاز بگیریم ، و در واقع داریم زرنگی می کنیم !
می توان پرسید که این دولت به عنوان یک نهاد/نیرو ، تداعی کننده ی چه چیزهایی در ذهن هنرمندان و حتی مردم عادی است ؟ دروغ ، سانسور و ابتذال از جمله پاسخهای ممکن به این پرسش اند .
متن ِ فعالیت ما ، متنی است که توسط دولت و نیروی دولتی تعیین می شود . همین دولت است که آثار مهمی از شاعران و نویسندگان ما را سانسور کرده و مثلاً به آنها اجازه ی شرکت در نمایشگاه را نمی دهد ، و حتی دستور جمع آوری نسخه های پیشین موجود در کتابخانه ها را هم صادر می کند . همین دولت است که با هنر ِ آوانگارد و هنرمند مستقل مشکل داشته ، و نه تنها کمکی به آنها نکرده ، بلکه آنها را همیشه به چشم مزاحم نگریسته و در صدد بوده تا جایی که امکان دارد مطرود و سانسورش کند .
معنای متولّی هنر بودن ، در درجه ی اول دخالت در امر هنری است ، تعیین خط مشی و سمت و سو دادن است ، همراه کردن هنر با منویات و خواسته های دولتیان است ، استفاده ی ابزاری از هنر/هنرمند است . بر این مبنا ، قرار گرفتن در چنین متنی و فعالیتِ منفعلانه یا فعالانه داشتن در آن ، یک معنای روشنش همدستی است . ما در این "متن" آزاد نیستیم و با مسئولان فرهیخته ای سر و کار نداریم که همکاری با آنها را نتوان به معنای همدستی در سانسور تعبیر کرد .
البته باید در نظر داشت که این رفتارها در هر شرایط و متنی لزوماً چنین معنایی ندارند . برخی فعالیتها اموری جاری و معمول هستند و در هر شرایطی که باشد به معنای همدستی تلقی نمی شوند . رفتارهایی اما وجود دارند که معنای صریحشان همدستی با دولت است .
از جمله دلایل اصلی این همدستی ، نزدیکی عقیدتی ــ ایدئولوژیک به دولت ، ضعف عمومی اخلاق در جامعه ی ما و فاصله نگرفتن/نداشتن از دروغ و ابتذال و بسیاری رذالت ها ، و همچنین وجود "یارانه" یا سهمیه است .
پرسیدنی است که شرکت نکردن و نقشی در اینگونه همایش ها نداشتن چه لطمه ای به ادبیات ما می زند؟ ( همایش هایی که یا بی خطر اند و بحث و نقد و شعر جدی در آن طرح نمی شود ؛ یا آمیخته به اطوارهای "ملی" اند و مایه ی گزاف گویی های مبتذل و پز دادن درباره ی خوبی ها و اصالت "ملت" و این جور حرف ها ) . اصلاً این مراسم و جشنواره ها تا کنون چه گلی بر سَر ِ ادبیات ما زده اند ؟
اکثر آثار ارزشمند ، جدی و قابل توجه ادبی ما ، موضعی بافاصله و انتقادی نسبت به دم و دستگاه و برنامه ی دولت داشته اند و دارند . ماحصل نزدیکی معمولاً یا "هنر"ی است مطبوع دولت ، یا چیزی بی خطر برای دولتِ سانسور .
یک نکته ی دیگر را هم نباید از نظر دور داشت ، و آن اینکه هر دو (دولت و هنرمند) خوب می دانند که آن دیگری چندان دل خوشی از او ندارد و به او بد و بی راه نیز می گوید . اما ، امکان فراوان فعالیت با دورویی و همچنین برخی "یارانه"ها موجب می شود که رشوه دهی ِ متقابل و این همکاری چندان سخت و عذاب آور به نظر نرسد .
این دولت ، دولتی مهربان نسبت به هنر نیست ، نه تنها نیست که بسی آزاردهنده است و گفتارش آمیخته به جفنگ و زورگویی . در این دوره ، شاخص ِ هنر ِ آمیخته به اخلاق ، امتناع است .
تاریک ادبیات ( اَمرَدْ خانه ی ادبیات )
از تاریخی به رنگ اخرا و عروس حجله ی ماوراء النهر جمجمه ی مجروح اجدادی و امتیاز انحصاری تذکره ی سهراب به زنی فاحشه در شهر بخارا. دود مطبخ امیر محمود توی چشمِِ چشمْ چرانِ رودکی و بخار خسته ی بخارا روی تمام تاریخی به رنگ اخرا. حیف از ایاز مرتکب مطبخ و تیمار خران! که جایش آغوش شاه هم جنس باز!! تاریخ ادبیات رکیک... بلخ و بخارا و خجند سمرقند و خراسان و فارس اتراق در شیراز و اینک رند پریده رنگ پیرهنْ چاکِ پسرانِ ناخلف با دلی در هوای روی فرخ!... ری و تبریز و هرات قونیه و کاشان و اصفهان عطسه ی گلدسته های سپاهان میدان نقشی از نیمِ جهان و حالا تاج گذاری سگ!! -کلب آستان علی- با دلی پر از حسرت سلاح گرم و تجهیز سپاه چالدران به خرج مالیات امردخانه های صفوی؟؟ چخ ممنون!!... چخ ممنون!!... -کجا هوای زنانه ام؟ چادرِ اندوهِ چار دیواری ام گندیده توی ارخالق و ترمه وسوسه ی حنا و وسمه دل خوش به مدحِ هیزِ پیرزن های گرمابه!! خجل از پوست لذیذ تن ام پوسته های پوسیده ی بکارت ام... کجا تجدید فراش؟ با نیمه ی فراموش؟ نازهای نا خریده ی خاموش بی بیِ حجله ی این وراءالنهر و آن وراءالنهر!! عروسِ تاریکِ ادبیات دوش به دوش گناهی نکرده از ماوراءالنهر تا مشهد اردهال -مادر! سهراب ! کو سهراب سرطانی ام؟ پسرک مقطوع النسل من از جدی با جمجمه ای مجروح و رسیدنِ نسبی تا من من زنی هزار ساله زنی گم شده در بخار اُخرا زنی باکره از شهر بخارا...
شعری از سعید محمد حسنی
...................................................................
تخفیف و یا عدم حضور معشوقه زنانه و حقیقتی به نام زن در تاریخ ادبیات کلاسیک ایران دردناک است و انکار ناپذیر . ودردناک تر این که مردان بزرگ ادبیات کلاسیک ما در پوشش تغزل و گفتگوی عاشقانه با وصف معشوقی که قاعدتن باید زن باشد ، پسران زیبای روی را به عنوان معشوق وصف و مدح کردند. بزرگانی که عظمت و پاکی آنان چون خورشید غیر قابل انکار است...
در زندگی کتاب هایی هستند که گاه نگرش انسان را درباره ی بعضی از واقعیات به سمت درک حقایق تغییر می دهند. از آن جمله است کتاب "تاریخ مذکر" نوشته ی نویسنده ومنتقد بزرگ ادبیات امروز ایران دکتر رضا براهنی که سالها پیش از انقلاب نوشته شده است و نیز کتاب تکان دهنده ی " شاهد بازی در ادبیات فارسی" نوشته ی محقق نامدار دکتر سیروس شمیسا.
مقصود من نفی و مرده باد وزنده باد نیست و نبوده است و البته شاهد بازی مال صدها سال پیش بوده است .هر چه هست شیوع سرسام آور روحیه ی هم جنس گرایی و شاهد بازی و کمبود حضورمعشوق زنانه در ادبیات گذشته ی فارسی مقوله ای قابل بررسی روانکاوانه است..
این شعر ابتدا " اَمرَدْ خانه ی ادبیات " نام داشت. بعدها شد "تاریک ادبیات " ودر اعتراض به آن فعل مکروه! هیچ فعلی در51 سطرش نیست !!!
--------------------------------------
تاریک ادبیات !
تغییر تداعی ها
تغییر تداعی ها وقتی اسم کتاب آورده می شود ، در شرایط "عادی" ، آدم معمولاً یاد کنج دنجی برای مطالعه ، لذت کتاب در دست گرفتن ، مسائل ذهنی ، بحث و اندیشه ، دانشدوستی و چیزهایی از این دست می افتد . نمایشگاه کتاب نیز طبعاً ، باید تداعی کننده ی چیزهایی با همین مایه ها باشد . "دولت" اما با گسیل اکیپ های پلیس به نمایشگاه کتاب اخیر نشان داده که گویا این تداعی ها را نمی پسندد ؛ شاید می خواهد "کتاب" ، برای ما ، تداعی کننده ی چیز دیگری باشد : مثلاً اقتدار امنیتی اش ، یا "مراقبتِ" همهجایی و هر زمانی اش ، و به این خاطر بود که نیروهایش با نیّت خیر لحظه به لحظه همدوش بازدیدکنندگان بودند تا آنها از کتابهای مجوز دار ، حتی از جمله ها و اسامی ، برداشتهای "مسئله دار" نکنند ! بعضی کتابها را بردند ، تعدادی از کتابها در گوشه ای پنهان شدند ، برخی هم رنگ پریده خودشان را روی میز جمع و جور کردند ، مبادا که تَرَک بردارد چینی نازک "ارزش" هاشان ! "همدمی" آن قدر زیاد بود که درست معلوم نبود اکیپ های پلیس بین غرفه های کتاب جای گرفته اند ، یا بالعکس . نمایش قدرت و اقتدار به شیوه های مختلفی می تواند صورت بگیرد ، اما اینکه نمایشگاه "کتاب" محل این نمایش باشد ، چیز نسبتاً غریبی است . چرا برخی کتابها که سالها و بارها ست که چاپ و خوانده می شده اند ، یکباره جمع آوری می شوند ؟ چرا به ناگهان اسامی اشخاص و عنوانهایی که تاکنون بردن نامشان و خواندن آثارشان عادی بود ، ممنوع می شوند ؟ چرا حتی کتابی که یک ماه قبل از نمایشگاه چاپ شده نیز ، راهی برای ورود به نمایشگاه نمی یابد ؟ پاسخ را باید در دوچیز جست : نخست خاصیتی است که کتاب دارد ، یا می تواند داشته باشد : کتاب ممکن است برای ما پرسش به وجود آورد ، افق دید را دگرگون کند ، و امکان های دیگری را به روی ما بگشاید . ذهنیت و در نهایت واقعیت زندگی ما ممکن است بر اثر مطالعه در هر وجه و سطحی "تغییر" کند . دوم اینکه گاهی تغییر در شرایط سیاسی-اجتماعی باعث تغییر در تصورات ، برداشتها و تداعی های ما می شود . واقعیت اجتماعی که عوض شد ، عنوان ها ، عبارات ، اسامیِ اشخاص و کلماتی که تا دیروز یادآور چیزهای دیگری بودند و با مفاهیم دیگری پیوند داشتند ، امروز ممکن است تداعی کننده ی چیز دیگری باشند و با موضوعات جدیدی گره خورند . خلاصه ی این دو می شود اینکه : تغییر و پویش در پهنه های سیاسی-اجتماعی-فرهنگی و در پهنه ی زبان (/"ذهن"/"اندیشه" ، با تساهل! ) ، می توانند روی هم اثرگذار باشند و در عین حال ، بازتابنده ی دگرگونیِ یکدیگر . ترس دولت از پویش نمادها و معناها و برداشت های غیر همسو و زاویه دار با نگاه خود ، از کتاب ها و اسامی ، نشانه ی اضطرابی سراسری و برنتابیدنِ هر ایده ی اصلاحگر و تحول طلبی است ؛ دولت در هر تغییری امکان "توطئه" می بیند ؛ در هر گوشه ای امکان "تغییر" وجود دارد ، پس باید به هر سو نیرو گسیل کرد تا نمایش "ارشادی" اجرا کنند ! "دولت" اگر دستش برسد گفتار روزمره ی مردم را هم کنترل و سانسور می کند . برایش در پس هر جمله ای ممکن است هزار نیت شوم وجود داشته باشد ؛ نیت خوانی می کند ، جفنگ می گوید و هرزه درایی می کند ، مفاهیم را مغشوش و بی خاصیت می کند . در مقابل ، ما باید گفتارمان را پاکیزه نگه داریم ، واضح و سنجیده سخن بگوییم ، به "کلمات" تحول خواه امید ببندیم و امید ببخشیم ، و از آنها مراقبت کنیم . "کلمات" ، زیر هر فشاری به زندگی خود ادامه می دهند ، اما نباید آنها را به حال خود گذاشت ؛ بایستی آنها را قوی و تاثیر گذار کرد ... 28 اردیبهشت
فرهنگ و زباله
فرهنگ و زباله
من کتابدوستم . به کتاب بیش از آن چیزی که زندگی ِ واقعی اش می نامند ، تکیه و اعتماد دارم . از تماشای شهری تاریخی لذّت نمی برم ، اگر پیش تر در مورد آن نخوانده باشم . من واقعیتِ آن را نخست می بایست در کتاب بجویم . کتابهای آشپزی برای من لذّتبخش تر از بوی خوشِ آشپزخانه اند . من در درجه ی اول به خودِ کاغذ علاقه ی خاصّی دارم . آنچه بر آن نوشته شده در درجه ی دوم اهمیت است . اگر دمِ دستم چیزی از جنس کاغذ نباشد ، عصبی می شوم . یکی از دوستان می گوید : تو وقتی در خانه ای مهمان هستی ، رفتارت ممکن است بی ادبانه جلوه کند ، چون بلند می شوی و کتابی یا مجله ای پیدا می کنی و مشغولِ خواندن می شوی . و واقعاً چنین است . [...] کتابِ بد فراوان است . اما من از هیچ کتابی بدی ندیده ام . از خودم بدی دیده ام که کتابی را بد خوانده ام . اگر درست و انتقادی می خواندم ، نتیجه گیریهایی نمی کردم که عاقبتِ بدی داشته باشند . مطالعه کلاً آن گاه نتیجه ی بدی می دهد ، که آدم نپرسد ، یا اگر پرسشی دارد ، آن را جدی نگیرد . باسیتی در پرسیدن سمج باشیم . اگر سمج باشیم ، کتابهای بد را پس خواهیم زد و به سراغ کتابهای خوب خواهیم رفت .
کتابخوانی برای خود داستانی دارد . کاش زمانی در ایران کسی تاریخِ مطالعه را بنویسد . زمانی جزوه خوان بودیم . من یک بار از روی یک کتابِ انگلس پنج بار نوشتم و با استفاده از آن کاغذ کپی های آبی رنگ خوشبو و لطیف ، 15 نسخه تهیه کردم . نسخه ی دست نویسِ غیر قانونی چیزِ عجیبی است . با غصبِ اصطلاحِ دریداییِ «اثر» یا به بیانی دیگر «رد» می توانیم بگوییم اثرِ موجود در جزوه ی دست نویس یعنی ردپایی که در آن وجود دارد ، عمیق تر از اثرِ موجود در نوشته های چاپ شده ی مُجاز است . خط در اینجا دستخط است ، ردّی است که به جا گذاشته شده است . این فقط فکر نویسنده نیست ، ردِ فکرِ کاتب نیز هست و نیز ردِ فکر خواننده ، چون اگر تو را با آن دستگیر می کردند ، خود به خود مجرم بودی ؛ نمی پرسیدند با محتوای آن موافق هستی یا نه . چندگانگیِ «اثر» و این چگالیِ «رد» است که دست نوشته ی ممنوع را از کتاب جالب تر می کند . کتابِ معمولی را نمی توان پیشاپیش کارِ مشترکِ نویسنده ، حروف چین و خواننده دانست . ولی جزوه «توطئه»ی مشترکِ این سه تن است .
[...] می شود گفت که همه ی کتابها جالب اند . جالب اند ، چون اثرِ انسانها هستند و آثارِ انسانها ، معمولاً از خودشان جالب تر اند . من بسیاری کتابهای خوبم را از دست داده ام . برخی از آنها را می توانم دوباره تهیه کنم ، اما چه فایده ، با این کار جای خالیِ از - دست - رفته ها پر نمی شود . من معمولاً برای خواندن ، افزون بر عینک به یک مداد نیز احتیاج دارم تا در کتاب خط بکشم و بر آن حاشیه بنویسم . به این خاطر کتابِ قرضی را دوست ندارم ، چون روا نیست آنرا خط خطی کنم . هر گاه به کتابی رجوعِ مجدد می کنم ، در واقع حاشیه نویسی های خودم را بازخوانی می کنم . با کمک خطکشیها و یادداشت های حاشیه فوراً مطلبی را که جستجو می کنم ، می یابم . با بازخوانیِ علامتها و حاشیه ها در می یابم که هنگامِ خواندن متن چه برداشتی از آن داشته ام . این بازخوانی ، بازخوانیِ عمری است که می گذرد . من زمان را این گونه در خاطر ثبت می کنم : آنگاه که این سطور را می خواندم ، پاییز بود و در آن پاییز فلان حادثه رخ داده بود ؛ و نه این گونه : در پاییزِ فلان سال من این کتاب را می خواندم . تأسفم به خاطر کتابهای از دست رفته ، در واقع به خاطر حاشیه هایی است که بر آنها نوشتهام و دیگر امکان بازخوانی آنها را ندارم . مانیفستِ چاپ پنگوین ، فیزیکِ هالیدی ، شیمیِ آلیِ موریسن اَند بوید ، آنالیزِ شویمز ، منطقِ خوانساری ، ماخ اولای نیما یوشیج ، تاریخ بیهقی ، تورات و انجیل و قرآن ، تکاملِ محمودِ بهزاد ، توتم و تابوی فروید ... همه را در حاشیه تفسیر کرده بودم . آنها از دست رفتهاند . جوانی ما ، چنانکه افتد و دانی ، این گونه بود . آدم دیگر به خانه برنمیگشت و کتابها از دست می رفتند . با آنها چه کرده اند ؟ معنای این کار چیست که آدم می رود و کتابهایش را با خود نمی برد؟

کتابها را گاهی آنان از میان می بردند ،گاهی خود ما . آیا شما کتابهایتان را آتش زده یا در جوی آب یا زباله دانی انداخته اید؟ آنها را کنار خیابان نهاده و با اندوه از آنها دل کندهاید؟ من چند بار کتاب دور ریخته ام ، یعنی خود کارِ محتسبان را سادهتر کرده ام : از کتابهایم زباله ساخته ام . از مبارزه این را میدیدیم که بر لبه ی تیغ مرگ و زندگی حرکت می کنیم . از وجه دیگرِ آن غافل بودیم : حرکت بر لبه ی فرهنگ و زباله . کتابهایمان چنین سرنوشتی داشتند . تجسمِ مطلق فرهنگ ، که کتاب است ، لحظه ای دیگر ممکن است در زباله دانی جا گیرد . ویلم فلوسر در کتاب چیزها و ناچیزها درباره ی چیزِ ناچیزی به نام بطری ، سخت شگرف اندیشیده است : بطریِ خالی را می توان در زباله دانی انداخت ، یا آن را حفظ کرد ، با شاخه گلی در آن روی طاقچه اش نهاد ، آن را از خود به ارث گذاشت ، و شاید دو نسلی دیگر به آن به چشم عتیقه ی گرانبهایی بنگرند که باید در موزه نگاه داشته شود . پس بطری این سرنوشت را دارد که یا به آشغالدانی افکنده شود ، یا تبدیل به یک شیء بافرهنگ شود ، شیء فرهنگی ، تکه ای از فرهنگ . این سرنوشتِ طبیعیِ غالب بطری هاست که زمانی در مورد آنها تصمیم گرفته شود که به حیطه ی فرهنگ تعلق دارند ، یا باید راهیِ آشغالدانی شوند . ولی این سرنوشت طبیعیِ کتاب نیست . کتاب به عنوانِ شیء فرهنگی شکل می گیرد و این امتیاز را بر اشیاء دیگر دارد ، که همواره چون مظهر فرهنگ نگریسته آید . فرهنگ و زباله در رابطه ای تقابلی با یکدیگر اند . وقتی کتاب به زباله دانی افکنده می شود ، وقتی آن را به دستورِ مقامات خمیر می کنند ، وقتی تکه ای از ان را قیچی می کنند و در سطلِ زیر میز سانسور می اندازند ، فرهنگ مرز خود را با زباله از دست می دهد . کار روشنفکر پررنگ کردن این مرز است . روشنفکر بایستی سرِ این مرز بایستد و مدام زنهار دهد : فرهنگ را در زباله دانی نیفکنید ! و نیز : فرهنگ را زباله دانی نکنید !
کتاب را که در زباله دانی انداختند ، مرزِ میان فرهنگ و زباله زایل می شود و فرهنگ آمادگی آن را می یابد که خود سراسر به یک زباله دانیِ بزرگ تبدیل شود .
در آنجایی که فرهنگ و زباله مرزی ندارند ، انسان بی ارج می شود . آن گاه که کتابهایمان در زبالهدانی جا می گرفتند ، می دانستیم ممکن است به زودی خودمان را نیز با لگد در گودالی افکنند . قیچی کردن و ممنوع کردن و پاره کردن و دور انداختن و آتش زدن کتاب پرده ی اولِ مراسمِ شکنجه و کشتار است .
[...]
محمد رضا نیکفر
از نیلگون
نوروزِ امسال
سر و كله ی «نوروزِ امسال» ایام عید پیدا شد ؛ اما تا آمدم دستی به سر و روی اش بكشم و بیاوَرَم اینجا ، كشید تا حالا ! سال نو مبارك رفیق ! امسال همه ی ما تحویلِ سالِ نو داده شدیم ! تو امّا نظركرده بوده ای كه بی دعا محوِّل الحول و الاحوال َت كنارت نشسته بوده و لیل و النّهار َت را می تكانده ! نه فقط خانه كه خیابانها و فصل ها را هم در تو تكانده اند و خورشید را از چشمانت تا ماهِ دهانت را به نیّت داس بتراشند ! سفره ات سرشار از طعم های گرسنه : ابتدای اش یك سینِ آبدار و انتهای اش احسنِ الحال ! و هر تبریكِ موكّد یك ماهی بوده برای تنگِ بلورِ تن ات ! هر روز ، شبانه روز ، نو می شود و در به سمتِ دهانِ تو می چرخد و دهانِ تو به یك خیابان كوبیده می شود تا خاطراتت را مشترك تر بنویسی ! یكی از همین خیابانها دهان های روشن ما را به هم رساند حوالی دود و فریاد بود و برگهای تابستان چكّه ــ چكّه می ریخت . ما می خواستیم از خط كشی ها عبور كنیم امّا چراغ های راهنما فقط دست های سرخ شان را محترمانه بالا نگه داشته بودند و ماشین ها تا توانستند ما را راه ــ راه كردند . حالا تو خیابانی شده ای كه همه درد انگیز از تو عبور می كنند . امّا كلمات از تو تعبیرِ دیگری دارند : لبخندِ چشمانت را می بینند كه می خواهد از تعبیراتِ راه ــ راه عبور كند . كلماتِ تازه ات را پیدا كن ! رودخانه در سبزه های ما شنا خواهد كرد ... فروردین 89
------------------------------
آغازیه !
سلام رفیق ! ( با هر لحنی که خودت دوست داری ! )
سلام به تو در آستانه ی بهار ، و هنگام انتظار : دو سه
قدم دیگر مانده ، 88 را ببندیم و ، بپریم توی 89 .
نام"شعر های بی هوا" بر پیشانی این وبلاگ نشسته :
چون این عنوان را دوست دارم ، و ، تا حرفی اگر زده می شود صریح باشد و بی هیچ باكی از روزگار شکننده ؛ تا خواستی کوچک باشد برای یکرنگی و راستی در
دوره ی رنگارنگِ ناراستی ها !
حضور ات مایه ی خوشوقتی خواهد بود و اشتیاق بخش ، و همچنین سپاس من .
